نمایشگاه نقاشی قاسمی

سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد

 

میان به شکر چو بستیم  بند ما بگشاد...مولانا


نوشته شده در ٩ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط قاسمی نظرات ()

اندر دل من مها دل افروز تویی

 

یاران هستند لیک دلسوز تویی

 

شادند جهانیان به نوروز و به عید

 

عید من و نوروز من امروز تویی...مولانا

 

نوشته شده در ٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط قاسمی نظرات ()

نوروز بمانید که ایام شمایید 

 

آغاز شمایید و سر انجام شمایید

 

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی

 

می آورد از چلچله پیغام شمایید

 

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار

 

آن  گنبد گردننده ی آرام شمایید

 

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند

 

خورشید شما عشق شما بام شمایید

 

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود ؟

 

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

 

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان

 

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید

 

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق

 

هم صاعقه ی خشم بهنگام شمایید

 

امروز اگر می چمد ابلیس غمی نیست 

 

در فن کمین حوصله ی دام شمایید

 

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است

 

در کوچه ی خاموش زمان گام شمایید

 

ایام ز دیدار شمایند مبارک

 

نوروز بمانید که ایام شمایید

 

 

 

نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط قاسمی نظرات ()

برای همه عزیزانم بهترین های دنیا رو در سال جدید از ته دل آرزو می کنم ،امیدوارم سالی که در 

پیش دارید سالی باشه سرشار از عشق و نگاه خدای مهربون به تک تک لحظه های قشنگ زندگیتون

نگاهی که خوشبختی و سعادت رو با خودش  به همراه داره ،تک تک شما عزیزان رو می سپارم به نگاه نازنین و مهربونش 

 

عیدتون پیشاپیش مبارک



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط قاسمی نظرات ()

بر همگان گر زفلک زهر ببارد همه شب 

 

من شکر اندر شکر اندر شکر اندرشکرم ..مولانا



نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط قاسمی نظرات ()

گفت چون بیرون شدی از شهر خویش 

در کدامین شهر بو دستی تو بیش

نام شهری گفت و زآن هم در گذشت 

رنگ رو و نبض او دیگر نگشت(تغییری نکرد)

خواجگان و شهرها را یک به یک 

باز گفت از جای و از نان و نمک

شهر شهر و خانه قصه کرد

نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد

نبض او بر حال خود بود بی گزند

تا بپرسید از سمرقند چو قند

نبض جست وروی سرخ و زرد شد

کز سمرقندی زرگر فرد شد

چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت 

اصل آن درد و بلا را باز یافت

گفت کوی او کدام اندر گذر 

او سر پل گفت و کوی غاتفر(محله غاتفر)

گفت دانستم که رنجت چیست زود 

در خلاصت سحرها خواهم نمود

شاد باش و فارغ و ایمن که من 

آن کنم با تو که باران با چمن

من غم تو می خورم تو غم مخور 

بر تو من مشفق ترم  (مهربانترم)از صد پدر

هان و هان این راز را با کس مگو

گر چه از تو شه کند بس جستجو

گورخانه راز(مقبره اسرار)تو چون دل شود

آن مرادت زودتر حاصل شود

گفت پیغمبر که هر که سر نهفت 

زود گردد با مراد خویش جفت

دانه ها چون در زمین پنهان شود 

سر آن سرسبزی بستان شود

زر و نقره گر نبودندی نهان

پرورش کی یافتندی زیر کان

وعده ها و لطف های آن حکیم 

کرد آن رنجور را ایمن ز بیم

وعده ها باشد حقیقی دلپذیر

وعده ها باشد مجازی تا سه گیر (خفقان آور)

وعده اهل کرم (مردم بزرگوار)نقد روان (گنج قارون)

وعده نا اهل شد رنج روان

بعد از آن بر خاست و عزم شاه کرد

شاه را ز آن شمه ای (اندکی)آگاه کرد

گفت تدبیر آن بود کان مرد را 

حاضر آریم از پی این درد را 

مرد زرگر را بخوان زآن شهر دور

با زر خلعت (جامه های فاخر) بده او را غرور(فریبش ده)

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول 

حاذقان و کافیان(ماهروبا کفایت )بس عدول(عادل)

تا سمرقند آمدند آن دو رسول 

از برای زرگر شنگ(ظریف و رعنا)فضول(نکوکار)

نگ فلان شه از برای زرگری 

اختیارت کرد زیرا مهتری(زرگر بزرگی هستی)

اینک این خلعت بگیر و زر و سیم

چون بیایی خاص باشی ندیم(همنشین)

مرد مال و خلعت بسیار دید 

غره شد(مغرور)از شهر و فرزندان برید

اندر آمد شادمان در  راه مرد

بی خبر کان شاه قصد جانش کرد 

اسب تازی بر نشست و شاد تاخت 

خون بهای خویش را خلعت شناخت

ای شده اندر سفر با صد رضا 

خود به پای خویش تا سوالقصا(سرنوشت شوم)

چون رسید از راه آن مردغریب

اندر آوردش به پیش شه طبیب

سوی شاهنشاه بردندش به ناز

تا بسوزد برسر شمع طراز

شاه دید اورا بسی تعظیم کرد

مخزن زر را بدو تسلیم کرد

پس حکیمش گفت کای سلطان مه(بزرگ)

آن کنیزک را بدین خواجه بده

تا کنیزک در وصالش خوش شود 

آب وصلش دفع آن آتش شود

شه بدو بخشید آن مه روی را

جفت کرد آن هردو صحبت جوی را (عاشق)

مدت شش ماه می راندند کام 

تا به صحت آمد آن دختر تمام(سلامتی خود را باز یافت)

مثنوی معنوی

مولانا

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط قاسمی نظرات ()

حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزکی (4)

گفت ای هدیه حق و دفع حرج(تنگنا)

معنی الصبر مفتاح الفرج(صبرکلیدگشایش)

ای لقای تو(طبیب الهی )جواب هر سوال

مشکل ازتو حل شودبی قیل و قال

ترجمانی(مترجم)هر چه ما را در دل است 

دست گیری هر که پایش در گل است

مرحبا یا مجتبی یا مرتضی

ان تغب(غایب شوی)جاءالقضاضاق الفضا(فضاتنگ شود)

چون گذشت آن مجلس و خوان کرم(سفره کرامت )

دست اوبگرفت برد اندر حرم

قصه رنجور و رنجوری بخواند

بعد از آن در پیش رنجورش  نشاند

رنگ و رو نبض و قاروره(ادرار مریض)بدید

هم علاماتش هم اسبابش (اسباب کسالت)شنید

گفت هر دارو که ایشان کرده اند 

آن عمارت نیست ویران کرده اند

بی خبربودند از حال درون

استعیذالله مما یفترون(پناه میبرم به خدا ازاکاذیبی که ان طبیبان مغرور میگفتند)

دید رنج وکشف شد بر وی نهفت

لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت

دید از زاریش  کو زار(افسرده)دل است

تن خوش است و او گرفتار دل است

عاشقی پیداست از زاری دل 

نیست بیماری چو بیماری دل 

علت (مرض)عاشق ز علت ها جداست 

عشق اسطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر (عشق حقیقی)و گر زان سر (مجازی) است

عاقبت مارا بدان سر رهبر است (سوی عالم الهی)

هر چه گویم عشق را شرح وبیان 

چون به عشق آیم(ذات عشق)خجل باشم از آن

گرچه تفسیرزبان روشن گر

لیک عشق بی زبان (این عشق است که خودرا بیان میکند نه زبان)روشن تر است 

چون قلم اندر نوشتن می شتافت 

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

گفت ای شه خلوتی کن خانه را 

دورکن هم خویش و هم بیگانه را 

کس ندارد گوش در دهلیز ها (جایی میان در و اندرون خانه)

تا بپرسم زین کنیزک چیزها 

خانه خالی  ماند و یک دیار (صاحب خانه)نی

جز طبیب و جز همان بیمار نی

نرم نرمک گفت شهر تو کجاست؟

که علاج اهل هر شهری جداست

و اندر آن شهر از قرابت کیستت؟

خویشی و پیوستگی با چیستت؟

دست بر نبضش نهاد و یک به یک 

باز می پرسیداز جورفلک

آن حکیم خارچین استاد بود(آن حکیم الهی امراض روحی را خوب می شناخت)

دست می زد جا به جا می آموزد

زآن کنیزک بر طریق داستان 

باز می پرسید حال دوستان

با حکیم او قصه ها می گفت فاش (آشکار)

از مقام(جایگاه)و خواجگان (رئیس)و شهر تاش(همشهری)

سوی قصه گفتنش می داشت گو ش

سوی نبض و جستنش می داشت هوش

تا که نبض از نام  کی(چه کسی)گردد جهان 

او بود مقصود جانش در جهان

دوستان شهر او را بر شمرد 

بعد از آن شهری دگر را نام برد...مثنوی معنوی مولانا

 



نوشته شده در ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط قاسمی نظرات ()

گر خدا خواهد (ان شاءالله )نگفتند از بطر(خودپسندی)

 

پس خدا بنمودشان عجز (درماندگی) بشر

 

هر چه کردند از علاج و از دوا

 

گشت رنج افزون و حاجت ،ناروا

 

آن کنیزک از مرض چون موی شد

 

چشم شه از اشک خون ،چون جوی شد

 

شه چو عجز آن حکیمان را بدید

 

پا برهنه جانب مسجد دوید

 

رفت در مسجد سوی محراب شد

 

سجدگاه از اشک شه ،پر آب شد

 

چون به خویش آمد ز غرقاب فنا

 

خوش زبان بگشود در مدح و ثنا

 

کای کمینه (کمترین)بخششت ملک جهان

 

من چه گویم ؟چون تو می دانی نهان

 

ای همیشه حاجت ما را پناه

 

بار دیگر ما غلط کردیم راه

 

لیک گفتی :گر چه می دانم سرت(اسرار درون) 

 

زود هم پیدا کنش بر ظاهرت (بر زبان جاری کن خواسته ات را)

 

چون بر آورد از میان جان ،خروش

 

اندر آمد بحر بخشایش به خوش

 

در میان گریه خوابش در ربود

 

دید در خواب او ، که پیری رو نمود

 

گفت ای شه،مژده ،حاجاتت رواست

 

گر غریبی آیدت فردا ز ماست

 

چونکه آید او حکیم حاذق است

 

صادقش دان کو امین وصادق است

 

در علاجش سحر مطلق را ببین

 

در مزاجش قدرت حق را ببین

 

چون رسید آن وعده گاه و روز شد

 

آفتاب از شرق ،اختر سوز شد

 

بود اندر منظره شه منتظر

 

تا ببیند آنچه بنمودند سر

 

دید شخصی فاضلی پرمایه یی (خردمند)

 

آفتابی (شخصیت معنوی)در میان سایه یی

 

می رسید از دور مانند هلال(ماه نو)

 

نیست بود و هست بر شکل خیال

 

آن خیالی که شه در خواب دید

 

در رخ مهمان همی آمد پدید

 

شه به جای حاجبان (نگهبان)فاپیش (پیشواز) رفت

 

پیش آن مهمان غیب خویش رفت

 

هر دو بحری (دریانورد)آشنا (شناکردن)آموخته

 

هر دو جان ،بی دوختن بر دوخته (باهم از نظر روحی اتحاد داشتن)

 

گفت:معشوقم تو بو دستی ،نه آن (کنیزک)

 

لیک کار از کار خیزد در جهان

 

دست بگشاد و کنارانش گرفت

 

همچو عشق ،اندر دل و جانش گرفت

 

دست و پیشانیش بوسیدن گرفت

 

از مقام و راه (سفر)پرسیدن گرفت

 

پرس پرسان می کشیدش تا به صدر

 

گفت: گنجی یافتم آخر به صبر ...مثنوی معنوی ...مولانا

نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط قاسمی نظرات ()